غزل شمارهٔ ۳۷۳
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
رسولا خدا را به جایی که دانی
چه باشد که از من دعایی رسانی
نه کار رسول است رفتن به کویش
نسیما تو برخیز اگر می توانی
مرا نیم جانی است بردار با خود
بکویش رسان ور کند جان گرانی
همان دم به زلفش بر افشان و بازا
مبادا که آنجا به جان باز مانی
ز خاک ره او به دست آر گردی
ز گرد ره آور به من ارمغانی
فروکش ز زلفش کلامی مسلسل
بگو از دهانش حدیثی نهانی
رها کرده ای طره اش را پریشان
ز احوال او شمه ای باز دانی
ازان چشم خوش خفته اش باز پرسی
که چونی ز بیماری و ناتوانی
صبا سست می جنبی آخر چنان رو
که با ناله من کنی هم عنانی
به زیر لب این نکته را از زبانم
بگویی که ای مایه شادمانی
تو دوری و من در فراق تو زنده
زهی سست عهد و زهی سخت جانی
به امید وصل توام لیکن
کسی را مبادا چنین زندگانی
به یاد رخت می کشد دیده هر دم
ز جام زجاجی می ارغوانی
دلی پر سخن دارم و مهر بر لب
چو نامه چه باشد مرا گر بخوانی
گدای توام گر نرانی ز پیشم
زهی پادشاهی زهی کامرانی
نه آنم که بر تابم از تو عنان را
ازین در گرم صد ره از پیش رانی
برآنم که بر خدمتت بگذرانم
دو روزی که باقی است زین زندگانی
درخت صنوبر خرام تو بادا
چو سرو ایمن از تند باد خزانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş