غزل شمارهٔ ۳۸۲
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
مبارک منزلی کانجا فرود آید چو تو ماهی
همایون عرصه ای کارد به سویش رخ چنین شاهی
روان شد موکب جانان چرایی منتظر ای جان
چو خواهی رفت ازین بهتر نخواهی یافت همراهی
مکن عیبم که می کاهم چو ماه از تاب مهر او
که گر ماهی تب مهرش کشد گویی شود کاهی
مرا نقدی که در وجهش نشیند نیست الا شک
مرا پیکی که ره آرد به کویش نیست جز آهی
تو آزادی و احوال گرفتاران نمی دانی
دل مسکین من با توست ازو می پرس گه گاهی
عزیزی کو نیفتادست در بندی چه می داند
که در کنعان اسیری را چه افتادست در چاهی
من خاکی نه آن گردم که از کوی تو برخیزم
عجب چون من از کوی تو برخیزد هوا خواهی
چو بادم در رهت پویان من بیمار و می ترسم
مبادا کز منت بر دل نشیند گرد اکراهی
نه تنها من به سودای سر زلفت گرفتارم
که زلفت رابه هر شستی چو سلمان است پنجاهی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş