غزل شمارهٔ ۳۸۵
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
چشم داریم که دلبستگی بنمایی
دل ما راست فرو بستگی بگشایی
تو کجایی که منت هیچ نمی بینم باز
باز هر جا که نظر می کنمت آنجایی
دل فرزانه من تا سر زلف تو بدید
سر برآورد به آشفتگی و شیدایی
این چه خشم است که رفتی و نمی آیی باز
عمر باز آیدم ای عمر اگر باز آیی
نتوانتم نظر از زلف تو بر بست که هست
چشم بیمار مرا عادت شب پیمایی
گو مینداز نظر بر رخ منظور دگر
آنکه چون چشم منش نیست دل دریای
تو مرا آینه جانی و در عین صفا
بمن ای آینه روی از چه سبب ننمایی
ای تو با جمله و تنها ز همه فی الجمله
نور چشم منی و جان و دل تنهایی
زلف را گوی که در گردن من دست مکن
این بست نیست که سر در قدمم می سایی
پخت سودای سر زلف تو سلمان عمری
لاجرم گشت به هم برزده و سودایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş