غزل شمارهٔ ۵۳
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
رفیقان کاروان امشب روان است
دل مسکین من با کاروان است
زمام اختیار از دست ما رفت
زمام اکنون بدست ساروان است
نگارم رفت و چشمم ماند در راه
ولی اشکم هنوز از پی روان است
امید زندگانی از که دارد
دل مسکین من چون او روان است
تن من با فراقش همرکاب است
سر من با عنانش همعنان است
زچشم عاشقانش کاروان را
همه منزل گل و آب روان است
طلب کاریم و مقصد ناپدید است
گران باریم و مرکب ناتوان است
خدا را ساربان امروز محمل
مران کین روز برما بس گران است
گرت سودای این راهست سلمان
ز خود بگذر که اول منزل آن است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş