غزل شمارهٔ ۵۹
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است
از خمار چشم مستت عالمی آشفته است
سنبلت را بس پریشان حال می بینم مگر
باد صبح از حال من باوی حدیثی گفته است
چشم بد دور از گل رویت که در گلزار حسن
هرگز از روی تو نازکتر گلی نشکفته است
دیده باریک بی نم در شب تاریک هجر
بس که بر یاد لبت درهای عدنان سفته است
دل چو در محراب ابرو چشم مستت دید و گفت
کافر سرمست در محراب بین چون خفته است
خاک راهت خواستم رفتن به مژگان عقل گفت
نیست حاجت کش صبا صدره به گیسو رفته است
عاقبت هم سر به جایی برکند این خون دل
کز غم عشق تو سلمان در درون بنهفته است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş