غزل شمارهٔ ۷۶
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
مشک ریزان می جهد باد صبا از کوی دوست
شاخه ای گویی ربوده ست از خم گیسوی دوست
دوست می دارم نسیم صبح راکو در هوا
تا نفس می آیدش جان می دهد بر بوی دوست
دوست را هر دو جهان گرچه هوا دارند و من
دوستر می دارم از هر دو جهان یک موی دوست
جان به رشوت می دهم باشد که بگشاید نقاب
چون کنم نتوان به جانی باز کردن روی دوست
منصب سکان دولت گوی خوبی می زند
آن سر صاحب سعادت کوکه گردد کوی دوست
یار در میدان دولت خانه وصلم چو نیست
می کنم آمد شدی پیش سگان کوی دوست
دوست دشمن پرور است ای دوستان تدبیر چیست
خوی او این است و من خو کرده ام با خوی دوست
ور به زورم می کشد یا می کشد او حاکم است
من ندارم زور دست و پنجه و بازوی دوست
دوستان گویند سلمان باز کش خود را ازو
می کشم خود را و بازم می کشد دل سوی اوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş