قطعه شمارهٔ ۱۳۸
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
شاعری سحر آفرینم ساحری معجز نما
خازن گنج ممالک مالک ملک سخن
در دریای کاندرو ز اهل کرم دیار نیست
ناگهان افتاده و درمانده ام پا بست تن
یک به یک را کرده غارت بی سر و پایان شهر
تا به دستار سر و ایزار پای و پیرهن
هر یکی زینها به نوعی زحمت ما می دهند
تا به کی باشد تحمل خیر سعدالدین حسن
منعمان شهر را گو طاقت من طاق شد
هان ببخشایید هم بر ما و هم بر خویشتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş