قطعه شمارهٔ ۵۸
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
ای صاحبی که صاحب دیوان چرخ را
در مجلس تو منصب بالا نمی رسد
آنجا که کاتبان تو تحریر می کنند
حکم قلم به صاحب جوزا نمی رسد
دریا چو جوش می زند از جود خود مگر
صیت مکارم تو به دریا نمی رسد
امروز در بسیط زمین با وجود تو
آیین سروری دگری را نمی رسد
یکدم نمی رود که ز دریای خلق تو
صد کاروان عنبر سارا نمی رسد
جم رتبتا به حضرت اعلی آصفی
احوال عجز بنده همانا نمی رسد
بگذشت چار مه که ز دیوان روزیم
یک جو به وجه را تب و اجرا نمی رسد
زیر کبودی فلک احسان نمانده است
یا خود برات رزق ز بالا نمی رسد
کارم رسیده است به جایی و آن چه جا
جایی که هیچ خیرم از آنجا نمی رسد
ز ابر قطره به کف ما نمی فتد
و ز باد راحتی به دل ما نمی رسد
گفتن دروغ راست نباشد همی کند
گه گاه وجود مکرمت اما نمی رسد
با این نظام حال و منال و فراغ بال
هیچم به قرض خواه و تقاضا نمی رسد
ز انعام عام اصلی خویشم مدد فرست
ز احسان دیگری نه که اصلا نمی رسد
داعی پیاده است و گران بار ناتوان
هر روز ازین به مجلس اعلا نمی رسد
صیت تو از ثری به ثریا رسیده باد
پیوسته تا ثری به ثریا نمی رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş