شمارهٔ ۷ - در مدح سلطان اویس
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
زکان سلطنت لعلی سزای تاج شد پیدا
که لولو با همه لطف از بن گوشش شود لالا
مهی گشت از افق طالع که پیش طالع سعدش
کمر چون توامان بسته است خورشید جهان آرا
قضا تا مهد اطفال فلک را می دهد جنبش
نخوابانید ازین ماهی درین گهواره مینا
قبای اطلس گردون به قد قدرش اربودی
بریدندی قماط او ازین نه شفه والا
همایون مقدم این ماه میون فال فرخ پی
مبارک باد بر سلطان معز الدین و الدنیا
جهان سلطنت سلطان اویس این شاه کو دارد
جهان در سایه فرخ همای چتر گردون سا
شهنشاهی که در تشریح اعضای بداندیشان
به شرح گوهر پاکش زبان تیغ شد گویا
سحاب همت او گرفکندی بر جهان سایه
زمین را بودی از خورشید و گردون نیز استغنا
چو در معراج فکرت رو به منهاج کمال آرد
ملایک دردمند آواز سبحان الذی اسری
ز مهرش صبح دم می زد دم مرا شد صدق او روشن
که صدق اندرونی را توان دانست از سیما
چو در هیجا کمان گیرد چو در مسند قدح خواهد
تو گویی مشتری در قوس و خورشیدست در جوزا
ضمیر پیش بین او روان چون آب می خواند
ز لوح چهره امروز نقش صورت فردا
چنان احکام شرعی بر طریق عقل می داند
که اندر سر نمی آید کمیت خوشرو صهبا
برای او بود پیوسته میل اختران آری
به سوی کل چو در باشد همیشه جنبش اجزا
زدست دست طبع او شب و روز است متواری
گهر در قلعه پولاد و زر در خانه خارا
زرای دین پناه او حربا گر خبر یابد
نسازد قبله از خورشید رخشان بعد ازین حربا
دعای دولتش باشد جهان راورد پنج ارکان
ثنای حضرتش باشد فلک را حرز هفت اعضا
دو سلطانند در ملک مروت دست و طبع او
که داد آن ابر را ادرار و راند این بحر را اجرا
به عهدش داد گل بر باد مستوری خود زان رو
کشندش بر سر سرباز و ریزندش آبرو رسوا
ایا شاهی که تیغ تیز آهن روی رویین تن
نیارد کرد از امر تو سرمویی گذر قطعا
تو عین لطفی و دریای اعظم آب مستعمل
تو نور محضی و گردون گردون دود مستعلا
سواد سایه چتر تو نور دیده دولت
غبار نعل شبذیر تو نیل چهره حورا
جلالت از گریبان سپهر آورد سر بیرون
مانت دامن آخر زمان را می کشد در پا
گذشته روز و شب آب حسامت از سر دشمن
نشسته سال و مه سهم خدنگ بر دل اعدا
بساط مجلس عدلت جهان را ملجا و مرجع
بسیط عالم قدرت ملک را مولد و منشا
چو خیزد شعله تیغت نشیند آب بر آتش
چو خندد ساغر بزمت بگرید آب بر دریا
کجا خیل بداندیشان چو مور و مار شد جوشان
سنانت آن ید بیضا نمود از چوب اژدرها
خرابی می شود ورنه به عون عدل دیندارت
شریعت چار مادر را جدا کردی ز هفت آبا
الا تا قطه نیسان که از صلب سحاب افتند
کند در یتیمش در صدف دریای گوهرزا
به یمن همت ذات شریفت منتظم بادا
عقود رشته پیوند نسل آدم و حوا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş