شمارهٔ ۹ - در طلب بخشش از سلطان
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
ای سران ملک را شمشیر تو مالک رقاب
باغ عدل از جویبار تیغ سبزت خورده آب
با شکوه کوه حلمت ابر گریان بر جبال
با وجود جود دستت برق خندان بر سحاب
می خورد تیهو به عهدت طعمه از منقار باز
می برد رو به عونت پنجه از شیران غاب
جود دستت بحر را نگذاشت آبی در جگر
بحر را کی با وجود جود دستت بود آب
شام قهرت گر شبیخون آورد بر خیل روز
تا به روز حشر ماند تیغ صبح اندر قراب
ور مدار چرخ جز بر آب شمشیرت بود
آسیای آسمان یکبارگی گردد خراب
گوهر تیغ تو گر عکس افکند بر جرم کوه
روی خارا را به خون لعل گرداند خضاب
ساقی بزم تو چون بر خاک ریزد جرعه ای
زهره گوید بر فلک یا لیتنی کنت التراب
اعتدال نو بهار خلقت اندر مهرجان مهرگان
سبزه از آتش دماوند آب حیوان از سراب
خسروا در روضه بزمت که رشک جنت است
مدتی شد تا رهی نیست را راه از هیچ باب
من ز اهل جنت بزم تو بودم پیش ازین
چون شدم بی موجبی مستوجی چندین عذاب
گویی آن دولت کجا شد کز سر زلف و کرم
با منت هر ساعتی بودی خطاب مستطاب
آنچه من دیدم تصور بود آیا یا خیال
و اینکه می بینم به بیداری است یارب یا به خواب
آفتاب عالم افروزی و من آن ذره ام
کز فروغ طلعت خورشید باشد در حجاب
آفتابا گر گناهی دیده ای از ما بپوش
ور به تیغم می زنی سهل است روی از من متاب
آسمان رحمتی دارم زرایت چشم مهر
حاش لله کاسمان با خاک فرماید عتاب
من خطایی خود نکردم ور خطایی نیز رفت
همچنان امید عفو م هست از آن عالی جناب
آفتاب مهربان چون گرم گردد در عتاب
ای دل مجرم کجا داری تو تاب آفتاب
هم به لطفش التجا کن کز تف خورشید قهر
عاصیان را نیست الا سایه یزدان ماب
گر گناهی کرده ام الاعتذار الاعتذار
ور خطایی رفت ازآن الاجتناب الاجتناب
من حوالت می کنم خشم تو را با لطف تو
خود که جز لطفت تواند گفت خشمت را جواب
در جهان رسمی قدیم است از بزرگان مرحمت
وز فرودستان خطا و الله اعلم بالصواب
تا برای سایبان روز فراش قدر
می دهد خیط الشعاع شمس را هر روز تاب
خیمه عمر تو را اوتاد عالم باد میخ
محور گردون ستون و مدت گیتی طناب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş