شمارهٔ ۱۶ - و برای او
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
زد قاصد بزم عزا با قامت خم
از نو به عالم بیرق ماه محرم
لرزید ازین ماتم به عالم عرش اعظم
پشت فلک گردید دو تا زین غصه و غم
وقت عزا شد ماتم به پا شد
ارض و سما بار دگر ماتم سرا شد
وقت عزا شد
از نو هلال ماه غم از ره رسیده
رنگ و رخ مهتاب از ماتم پریده
خار غم هجران به چشم ما خلیده
زد شعله محنت به جان خلق عالم
وقت عزا شد ماتم به پا شد
ارض و سما بار دگر ماتم سرا شد
وقت عزا شد
عرش خدا شد از عزا از نو سیه پوش
ملک و ملک کردند راحت را فراموش
کروبیان گشتند یک جا محو و مدهوش
بر سر زنان گردید حوا همچو آدم
وقت عزا شد ماتم به پا شد
ارض و سما بار دگر ماتم سرا شد
وقت عزا شد
اندر مدینه کن خبر خیرالنساء را
رو در نجف آگاه کن شیر خدا را
برگو به فخر انبیا شال عزا را
در گردن اندازد کشد افغان دمادم
وقت عزا شد ماتم به پا شد
ارض و سما بار دگر ماتم سرا شد
وقت عزا شد
پیر و جوان یک باره دل از دست داده
مرد و زن اندر بزم ماتم رو نهاده
گویا حسین تشنه لب بی سر فتاده
با حنجر خشک از عطش اندر لب یم
وقت عزا شد ماتم به پا شد
ارض و سما بار دگر ماتم سرا شد
وقت عزا شد
گردش به کام دشمنان ای چرخ تا کی
کو دادخواهی تا کنم این شکوه با وی
کاندر سر نی کرد جا در مجلس می
آن سر که کردی صد چو عیسی زنده از دم
وقت عزا شد ماتم به پا شد
ارض و سما بار دگر ماتم سرا شد
وقت عزا شد
آن سر که مهر از شرم رویش در حجاب است
کی درخور خاکستر و بزم شراب است
چون بخت صامت گوییا گردون به خواب است
ورنه چرا ویران نشد اوضاع عالم
وقت عزا شد ماتم به پا شد
ارض و سما بار دگر ماتم سرا شد
وقت عزا شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş