شمارهٔ ۳۴
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
غمت آن روز که جا در دل ویرانم کرد
سیر از سیر و صفای گل و بستانم کرد
گرچه زنار پرستی همه کفر است ولیک
زلف زناروشت خوب مسلمانم کرد
چه بلایی به سر زلف تو خفته است که باز
یاد آن طره طرار پریشانم کرد
این همه غنچه داغی که ز دل سر زده است
خنده ها بود که دل بر سر سامانم کرد
اینم از مرحمتت بس ز پی رد و قبول
که سر خوان بلا عشق تو مهمانم کرد
دل بریدم ز تو اما چه کنم با لب تو
که ز حق نمک خویش پشیمانم کرد
لطف جانان به من و بار گرانش صامت
فرق این بود که پیش از همه قربانم کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş