شمارهٔ ۶
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
از پس عمری که بگشود آن جفا جو دیده را
روی ما بیدار کرد آن فتنه خوابیده را
نرم کن یا رب دلش را کز جدایی بگذارد
جز دعا نتوان نمودن دلبر رنجیده را
شیوه بلبل بود فریاد از روز نخست
شیون آموزی چه حاجت شخص ما تمدیده را
خونخور و خاموش همچون غنچه سر بسته باش
همچون گل منما به کس این نامه پیچیده را
همچو شمع از سر بریدن شعله ام افزون شود
گرچه یارای سخن نبود سر ببریده را
دیدی ای دل عاقبت بر من چسان بیگانه کرد
جور آن برگشته مژگان بخت برگردیده را
ای که منع صامت از افغان نمودی کس نکرد
منع دست و پا زدن صید به خون غلطیده را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş