شمارهٔ ۶۵
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
شد از آن روزی که صحرای جنون ماوای من
کرد شهوت همچو قیس عامری سودای من
آنکه در ملک جنون سر داد مجنون را چو من
محو و حیرانست پیش طلعت لیلای من
بارها راند از در خویشم ولیکن عاقبت
از وفا بنهاد بند بندگی بر پای من
از نظر افکندنم سهلست منت می کشم
گر شود گاهی ز لطف از دیگران جویای من
قامت طوبی شود خم بهر تعظیم قدش
در خرام آید اگر سرو و سهی بالای من
سالها دنبال یار بی وفا می گشته ام
تا ترا بگزید آخر دیده بینای من
صامتا این زهد خشک آخر مرا رسوا نمود
کاش بودی در میان خیل رندان جای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş