بخش ۶۳ - حکایت
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
آن سلیمان که در جهان قدر
بود سلطان وقت و پیغامبر
برنشسته بد او به باد صبا
سوی مشرق شد او ز جابلسا
دید در راه ناگه آب خوری
کشتزاری و پیر برزگری
کشت می کرد و نرم می تندید
گاه بگریست و گاه می خندید
شد سلیمان بدو سلامش کرد
پیر کان دید احترامش کرد
گفت هی کیستی که دل شادی
برنشسته به مرکب بادی
گفت ای پیر من سلیمانم
هر دو هستم نبی و سلطانم
زیر امر منست ملک زمین
پری و دیو بر یسار و یمین
ملکم ای پیر مرز بی لافست
شرق تا شرق قاف تا قافست
پادشاهم به روم و چین و یمن
باد را بین شده مسخر من
گفت این گرچه سخت بنیادست
نه نهادش نهاده بر بادست
هرچه بادی بود به باد شود
جان چگونه به باد شاد شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş