بخش ۵ - در دانستن آنکه آخرت به از دنیاست
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
آن شنیدی که زاهدی آزاد
رفت روزی به جانب بغداد
تا سوی خانه خدای شود
به سوی خلق نیک رای شود
خلق گشت از قدوم زاهد شاد
زآنکه بود او به پند دادن راد
گفت هرکس سداد و سیرت او
وآن ورع و آن نکو سریرت او
گفت مأمون که این چنین دیندار
دید باید مرا همی ناچار
حاجب خاص را همان ساعت
بفرستاد از پی دعوت
کرد هرکس به مرد دین ابرام
تا بر میر در شود به سلام
رفت زاهد بر خلیفه فراز
میر مأمون نکرد قصه دراز
گفت شاد آمدی ایا زاهد
مرحبا مرحبا ایا عابد
گفت زاهد نیم خطا گفتی
نیست در طبع من چنین زفتی
دان که زاهد یقین تویی نه منم
بشنو و یادگیر تو سخنم
تو به زاهد مرا خطاب مکن
خانه دین من خراب مکن
گفت مأمون که شرح گوی این را
حاجت است این حدیث تعیین را
گفت زاهد تو این نمی دانی
چون به بیهوده زاهدم خوانی
عرضه کردند بر من این دنیی
بر سری داد خلد با عقبی
مر مرا جمله در کنار نهاد
یک زمان دنیی ام نیامد یاد
می نخواهم نیم بدان مایل
کرده ام حب آن ز دل زایل
نیست یک ذره پیش من کونین
کرده ام فارغ از همه عینین
بیش از این هردو من همی طلبم
از پی جست اوست این طربم
زاهدی مر ترا مسلم گشت
که به دنیا دل تو بی غم گشت
شادمانی بدین قدر دنیی
یاد ناری ز جنت و عقبی
که بدین قدر تو ز خرسندی
به امانی بمانده در بندی
گشت مأمون خجل از این گفتار
داد بر عجز خویشتن اقرار
هرکه او بنده گشت دنیی را
صید شد مر بلا و بلوی را
دین به دنیی مده که درمانی
صید را چون سگان کهدانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş