بخش ۱۸ - در جواب عقل «و سقیهم ربهم شراباً طهورا»
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
گفتم ای سایه الهی تو
زآنچه هستی جوی نگاهی تو
ای تو بر لوح کون حرف نخست
آفرینش همه نتیجه توست
نشو از توست شاخ فطرت را
ثمر از توست باغ فکرت را
چون مرا دیده ای بدین سستی
هر چه گفتی صلاح من جستی
چون کنم چون من حزین ضعیف
پای بندم در این سواد کثیف
نیست گویی جهان زشت و نکو
جز از او و بدو هم خود او
هست این خطه را هوای عفن
ساکنانش شکسته پای و زمن
گرچه هست این رباط منزل من
هست مایل به شهر تو دل من
جان بر افشانم از طرب آن دم
که نهم اندر آن سواد قدم
من مسکین در این رباط خراب
ساخته خانه بر ره سیلاب
بسته بند و حبس ارکانم
پای برتر نهاد نتوانم
نشود نفس خاکیم فلکی
تا نگردد نهاد من ملکی
نرسد کس به کعبه تحقیق
تا نباشد رفیق او توفیق
هیچ دانی که چون گرانبارم
به غم دیگران گرفتارم
روزگاری برای قوت عیال
باز می داردم زکسب کمال
هستم از استحالت دوران
چون شتر مرغ عاجز و حیران
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş