بخش ۱۵ - فی قدوم الخضر
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
دوش چون شاهد جهان افروز
زلف شب برگرفت از رخ روز
من چو عنقا نهفته روی از خلق
شسته حرف ریا ز تخته زرق
گاهی اندر فنا بقا جستم
درد را زان جهت دوا جستم
گاه سر بر در عدم زده ام
در ره نیستی قدم زده ام
به وثاقم درآمد از ناگاه
خضر پیغمبر آن ولی الله
گفت ای عندلیب گلشن کن
طوطی خوش نوای نغز سخن
تا کی این عاجزی و حیرانی
اندرین تنگنای ظلمانی
چونکه بر تافتی ز دعوی روی
خیز و آب حیات معنی جوی
تا ازین ظلمتت نجات بود
در جهان بقا حیات بود
در مضیق جهان توقف چیست
این همه غصه و تاسف چیست
نه چو یعقوب گم شدت فرزند
که بریدی ز خرمی پیوند
گفت خضرم ز راه غمخواری
کای فرو مانده در گرفتاری
بیت احزان چه جای توست بگو
مصر عشق از برای توست بجو
خیز و بیرون خرام ازین مسکن
رخت خود زین وطن برون افکن
کاندرین خطه خراب آباد
نشود خود دل خراب آباد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş