شمارهٔ ۱۵۰
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
هر کو به خرابات مرا راه نماید
زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید
ره کو بگشاید در میخانه به من بر
ایزد در فردوس برو بر بگشاید
ای جمع مسلمانان پیران و جوانان
در شهر شما کس را خود مزد نباید
گویند سنایی را شد شرم به یک بار
رفتن به خرابات ورا شرم نیاید
دایم به خرابات مرا رفتن از آن ست
کالا به خرابات مرا دل نگشاید
من می روم و رفتن و خواهم رفتن
کم تر غمم این ست که گویند نشاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş