ای از صفات حسن تو بر هر گذر افسانه ای وز پرتو نور رخت شمعی به هر کاشانه ای
هر لحظه سیل دیده به خون می کشد مرا سودای گیسویت به جنون می کشد مرا گر به وعده های دل خلافت کشد رواست سوی سراب سوز درون می کشد مرا…
چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم خوشا دمی که به درد و غمش به هم باشیم به تاج و تخت شهان سر فرو نمی آریم اگر چه از سگ کویش به قدر کم باشیم…
خواهم که با تو قصه خود در میان نهم چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم بر لوح جان نماند گمان و خیال و وهم از بس که داغ درد تو بر لوح جان نهم…
به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم به زنجیر سر زلفش دلم در قید محکم بود فروزان کاکلش بر سر بهر سو بند بر بندم…
مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم کجا دل می کشد با باغ و با گل گشت و صحرا هم سگانت را به روزعرض هر یک را نهی کامی چه شد گر یاد آری در میان مردم از ما هم…
تا دل به قید زلف دل آرام بسته ایم بر دیده خواب و بر جگر آرام بسته ایم سودای یار در سر و سر در کمند زلف این عقده بین که ما به سرانجام بسته ایم…
به پیش عارض او عرض آفتاب مکن که آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن محبت من و دلدار سابق از ازل است از آن زمان که قلم رفت بر صحیفه کن…
گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون کز گونه تو لاله خجل گشت و دگرگون زنجیر بود چاره دیوانه ولیکن ماییم که گشتیم به زنجیر تو مجنون…
آمد نگار بر در دل دیده باز کن بنشین به عیش و در ز رقیبان فراز کن با یار نازنین چو بیابی مقام امن چندانکه ناز بیش کند تو نیاز کن…
ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن لعلش شراب کوثر و ما را خمار از آن گفتم به طول عمر شود کارم از تو راست جانم رسید برلب و بگذشت کار از آن…
عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان سوخت دل در غم و با داغ گرفتار همان کار من نیست بجز عشق بتان ورزیدن شدم اندر سر این کار و مرا کار همان…
کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دل ها ز سیل اشک عشاقش پر از خون است منزل ها ز عشقت مشکلی گرهست با پیر مغان می گو که اندر شرح این معنی بود حلال مشکل ها…
ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو کس در جهان ندید سواری به تنگ تو تا زد کمان ابروی تو تیر غمزه را این بس ولی که گشت نشان خدنگ تو…
تا کی کنیم آتش دل را نهان از او وین دود آه دمبدم آرد نشان از او درد تو کرده است راحت جان و دوای دل خالی مباد در دل و جانم مکان از او…
15 / 123 gösteriliyor