شمارهٔ ۵۲
ا ابراهیم شاهدی دده
0
Altın Yaprak
در مجالس گر سخن زان لعل میگون می رود
کز چه می خندد صراحی از دلش خون می رود
زورقی می سازم از بحر خیالش دیده را
کیم شب از نوک پیکان نیل و جیحون می رود
در شب دیجور زلفش هر که دید آن قرص ماه
گرچه آید با کمال عقل مجنون می رود
دل کز آن زلف مسلسل می کشد سوی لبت
گوییا افعی گزیدش بهر معجون می رود
شاهدی چون بند آن چشمان مست از بی خودی
می دواند کو به سوی خانه اش چون می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş