شمارهٔ ۶
ا ابراهیم شاهدی دده
0
Altın Yaprak
به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را
که دل پر خون شد از شوق تو مشتاقان شیدا را
توهم ای عقل نامحرم برون شو از سرای دل
که از بهر خیال دوست خالی می کنم جا را
بیا جانا اگر خواهی تماشای لب آبی
نشین بر گوشۀ چشم و ببین این موج دریا را
فضای دلگشا دادند از فیض رخت لیکن
نشین بر دیده گه گاه و ببین سرچشمه ما را
سگ کویش به تنگ آمد ز آه و ناله ات هرشب
برو ای شاهدی یک شب ببر زین کوچه غوغا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş