شمارهٔ ۷۷
ا ابراهیم شاهدی دده
0
Altın Yaprak
میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگر
چون کنم با یک دلی هر گوشه دلجوی دگر
عهد کردم با خدای خود که جز ابروی دوست
سجده گاه خود نسازم طاق ابروی دگر
شد مشام جان معطر از شمیم روی دوست
ای صبا بهر خدا از طره اش بوی دگر
یک سر مو از دهانش چونکه معلومم نشد
با میانش هم خیالی بستم از موی دگر
میبرد دلهای مردم را به سحر آن چشم مست
چون لب او در همه آفاق دلجوی دگر
شاهدی را منزل جانش بود کوی نگار
دل فرود آید ورا یک لحظه در کوی دگر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş