شمارهٔ ۹۳
ا ابراهیم شاهدی دده
0
Altın Yaprak
خونم از مستی طریق عقل را گم می کنم
می کشم خون صراحی روی در خم می کنم
با سگان کوی تو من بعد خواهم یار شد
عقل بی آرام پیش خود به مردم می کنم
بس که می پاشم به هرسو کوکب اشک از دو چشم
هر شبی روی زمین را پر ز انجم می کنم
گر بود صد چشم و گریه بر گناهم کم بود
چیست این غفلت که هردم من تبسم می کنم
شاهدی در عقد زلفش رشته جان را ببند
ورنه در هر تار او سررشته را گم می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş