غزل شمارهٔ ۱۴۴
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
چشم ما روشن به نور روی اوست
لاجرم من دوست می بینم به دوست
رند مست از گفت و گو ایمن بود
هر که مخمور است او در گفتگوست
عشق را با رنگ و بویی کار نیست
عقل دایم در هوای رنگ و بوست
صد هزار آیینه گر بینم به چشم
در همه آیینه ها چشمم بر اوست
موج در دریا روان گردد مدام
آب جوید همچو ما در جستجوست
هیچ بد خود دیده سید ندید
آفرین بر دیده بینای اوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş