غزل شمارهٔ ۱۸۱
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
درد با همدرد اگر گویی رواست
درد با بی درد خود گفتن خطاست
دردمندانیم و دردی می خوریم
دردمندی همچو ما دیگر کجاست
درد دردش نوش کن گر عاشقی
زانکه درد درد او ما را دواست
در نظر داریم بحر بیکران
آبروی ما همه از عین ماست
عشق در دور است و ما همراه او
سیر ما بی ابتدا و انتهاست
جمله موجودیم از جود وجود
هرچه بود و هست نور کبریاست
هیچ شییی بی نعمت الله هست نیست
هرچه هست و بود و باشد از خداست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş