غزل شمارهٔ ۲۰۱
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
آفتاب حسن او از مه نقابی بسته است
نور چشم او از آن بر چشم ما بنشسته است
جان ما با عشق از روز ازل پیوسته است
تا ابد جان همچنان با حضرتت پیوسته است
دیگران پابسته دنیی و عقبی مانده اند
ای خوشا وقت کسی کز این و آن وارسته است
عشق سرمست است و رندان تندرست ازذوق او
عقل مخمور است و دور از عاشقان دلخسته است
عقل اگر بینی بگیرش زود نزد ما بیار
زآنکه او از بندگی شاه رندان خسته است
زاهد رعنا اگر اظهار و جدی می کند
از کرم عیبش مکن کز خود به خود وابسته است
نعمة الله خم می مستانه می نوشد به ذوق
ساغر و پیمانه ما را به هم بشکسته است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş