غزل شمارهٔ ۲۲۶
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
سریر سلطنت عشق بر سر دار است
از آن سبب سر این دار جای سردار است
به جان جمله رندان مست کاین دل ما
مدام در هوس دست بوس خمار است
بیا که سینه ما مخزنیست پر اسرار
اگر چنانکه تو را ذوق علم و اسرار است
سخن مگوی ز دستار و بگذر از سر آن
هزار سر به یکی جو چه جای دستار است
برفت مرغ دل ما نیامدش خبری
مگر به دام سر زلف او گرفتار است
به نور دیده او دیده چشم ما روشن
ببین به نور جمالش که نور آن یار است
حباب اگر چه صداست از هزار جمله یکی
به عین ما نظری کن ببین که انهار است
مکن به چشم حقارت نظر به مخلوقی
که جمله فعل حکیم است و نیک در کار است
چو عارفان برو و شکر نعمة الله گو
مباش منکر سید چه جای انکار است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş