غزل شمارهٔ ۳۱
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
هرچه خواهد می کند سلطان ما
دل برد جان بخشد آن جانان ما
دنیی و عقبی از آن و این و آن
ما از آن او و او هم ز آن ما
دردمندانیم و دردی می خوریم
درد درد دل بود درمان ما
عقل کل حیران شده در عشق او
خود چه شد این عقل سرگردان ما
هر که آمد سوی ما با ما نشست
غرقه شد در بحر بی پایان ما
رند سر مستی طلب از وی بجوی
لذت رندی سر مستان ما
بنده فرمان و فرمان می دهیم
سید ما می برد فرمان ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş