غزل شمارهٔ ۳۱
ع عراقی
0
Altın Yaprak
شاد کن جان من که غمگین است
رحم کن بر دلم که مسکین است
روز اول که دیدمش گفتم
آنکه روزم سیه کند این است
روی بنمای تا نظاره کنم
کآرزوی من از جهان این است
دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن که بی تو غمگین است
بی رخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است
گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است
دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر و ناز چندین است
بنوازی و پس بیازاری
آخر ای دوست این چه آیین است
کینه بگذار و دلنوازی کن
که عراقی نه در خور کین است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş