غزل شمارهٔ ۳۷۳
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
بی حضور عشق جانان راحت جان هیچ نیست
بی هوای درد دردش صاف درمان هیچ نیست
در خرابات مغان جام شرابی نوش کن
تا بدانی با وجودش کآب حیوان هیچ نیست
پیش از این در خلوت جان غیر جانان بارداشت
این زمان در خلوت جان غیر جانان هیچ نیست
دیده جانم به نور طلعت او روشنست
غیر نور روی او را دیده جان هیچ نیست
زلف و رویش را نگر از کفر و ایمان دم مزن
با وجود زلف و رویش کفر و ایمان هیچ نیست
ماسوی الله جز خیالی نیست ای یار عزیز
بگذر از نقش خیال غیر او کان هیچ نیست
همدم جام می و با نعمة اللهم حریف
زاهدی وقتی چنین در بزم رندان هیچ نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş