غزل شمارهٔ ۴۸۴
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
بحر ما دریای بی پایان بود
آب ما از چشمه حیوان بود
چشم عالم روشن است از نور او
روشنی چشم مردم آن بود
باطنست او وز همه ظاهر تو راست
این چنین پیدا چنان پنهان بود
خوش حبابی پر کن از آب حیات
هر دو را می بین که او یکسان بود
نعمت الله مست و جام می به دست
سید ما میر سرمستان بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş