غزل شمارهٔ ۴۸۷
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
عقل کل در عشق سرگردان بود
لاجرم دایم چنین حیران بود
چرخ می گردد به عشقش روز و شب
همچو این درویش سرگردان بود
خود گدایی را کجا باشد مجال
اندر آن حضرت که آن سلطان بود
نوش کن دردی درد او مدام
زانکه درد درد او درمان بود
گنج عشق او بجو در کنج دل
گنج او کنج دل ویران بود
روی چون ماهان بود تازه مدام
هر که او امروز در ماهان بود
سید مستان ما دانی که کیست
آنکه دایم مست با مستان بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş