غزل شمارهٔ ۶۰۰
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
مرا حالی است با جانان که جانم درنمی گنجد
چه سودایی ست عشق او که در هر سر نمی گنجد
خرابات است و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
در این خلوت سرای دل به جز دلبر نمی گنجد
چو غوغایی ست دردا و که در هر دل نمی باشد
چه سودایی ست عشق او که در هر سر نمی گنجد
دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزان
ز شوق سوختن عودم در این مجمر نمی گنجد
چه حرف است اینکه می خوانم که در کاغذ نمی یابم
چه علم است اینکه می دانم که در دفتر نمی گنجد
برو ای عقل سرگردان گران جانی مکن با ما
سبک روحان همه جمع و گران جان درنمی گنجد
ندیم مجلس شاهم حریف نعمت اللهم
لب ساغر همی بوسم سخن دیگر نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş