غزل شمارهٔ ۹۵۳
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
ساقی سرخوش ما همدم ما می بینش
جام می را به کف آور به صفا می بینش
آفتابیست که بر هر دو جهان تافته است
می نماید به تو روشن همه جا می بینش
نقش بستیم خیال رخ او بر دیده
خوش خیالیست در این دیده ما می بینش
خیز و آیینه از مردم بینا بطلب
بنشین در نظر ما و خدا می بینش
نور چشمست که چشمت ابدا روشن باد
برو ای نور دو چشم و ابدا می بینش
گر جفایی کند آن دوست به جان منت دار
بکش آن جور ولی لطف و وفا می بینش
بنده با سید سرمست حریف است مدام
پادشاهی به کرم یار گدا می بینش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş