غزل شمارهٔ ۹۵۲
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
پریشان کرد حال من سر زلف پریشانش
بر افکن زلف از عارض شب من روز گردانش
چه خوش درد دلی دارم که هر درمان فدای او
به جان این درد می جویم نخواهم کرد درمانش
دلم گنجینه عشق است و نقدگنج او در وی
اگر گنج خوشی جویی بجو در کنج ویرانش
اگر در مجلس رندان زمانی فرصتی یابی
ز ذوق این شعر مستانه درآن مجلس فروخوانش
اگر زاهد ز مخموری نخواهد نعمت الله را
به جان جمله رندان که می خواهند رندانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş