شمارهٔ ۱۴۹
ا اسیر شهرستانی
0
Altın Yaprak
تا روغن چراغ دلم درد غربت است
اسباب خانه وطنم گرد غربت است
کی می شود شکنجه کش دامن وطن
پای طلب که آبله پرورد غربت است
هر جا که می روم سفر کعبه من است
از فیض عشق خضر رهم گرد غربت است
آزاد کرده سفر بی تکلفم
در دل مرا خیال وطن درد غربت است
آتش دلیلداغ جگر توشهگریه آب
با عشق هرکه کرد سفر مرد غربت است
مانند گردباد غریب است در وطن
هرکس که در میانه جهانگرد غربت است
گردد جهان نورد اگر بشنود اسیر
این سرگذشت ما که ره آورد غربت است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş