شمارهٔ ۲۰۹
ا اسیر شهرستانی
0
Altın Yaprak
ز تاب روی تو اشکم گلاب می گردد
نظاره ام عرق آفتاب می گردد
گلی در دیده دارم کز نگاهی آب می گردد
دلی در سینه دارم کز غمی خوناب می گردد
نمی دانم دلش سنگ است یا موم اینقدر دانم
که از یادش دلم سرچشمه سیماب می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş