شمارهٔ ۲۷۵
ا اسیر شهرستانی
0
Altın Yaprak
دلم از یاد تو خندان شده است
شبم از صبح چراغان شده است
جگر صبر گدازد دندان
جان فشانی است که آسان شده است
جلوه ای داد غبارم بر باد
چقدر بوی گل ارزان شده است
حسن را بوده زکاتی زین بیش
دل پریشان پریشان شده است
چه گذشته است دگر در دل ناز
کفر را آینه ایمان شده است
آنکه پیدایی او پنهانی است
از دل و چشم که پنهان شده است
بی تو جشن است تماشایی کن
شبم از گریه چراغان شده است
دل پریخانه زخم جگر است
دور از آن سایه مژگان شده است
بی نظر بازی مژگانش اسیر
محشر زخم نمایان شده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş