شمارهٔ ۶۳۷
ا اسیر شهرستانی
0
Altın Yaprak
دلم زیاد نگاهت به شور می آید
چراغ خلوتم از بزم طور می آید
وداع هستی خود می کنم قرارم نیست
همین بس است که دیدم ز دور می آید
غبار راه قناعت که پیک اهل دل است
ز پایتخت سلیمان مور می آید
گذشت مدت عمرم به عجز و غافل از این
که خاکساری عشق از غرور می آید
به سویم از دل آواره نامه ای دارد
نگاه قاصدم از راه دور می آید
شراب از غم لعلش اسیر بس که گداخت
به بزم باده کشان بی حضور می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş