شمارهٔ ۶۳۷
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
این دیده جان مرا روی تو بینا می کند
مدحت زبان روح را گویی که گویا می کند
عمری ست تا جان می دهم بر وعده روز وصال
تا کی بت سنگین دلم امروز و فردا می کند
هر شب ز هجرت مردم چشم من سودا زده
هر دم چو ملاحان شنا در آب دریا می کند
گوید به هجران صبر کن تا کام یابی از جهان
سودای عشقش چون کنم در سینه غوغا می کند
از صبر کامم تلخ شد حاصل نشد کام دلم
آخر بگو تا کی بتم این جور بر ما می کند
درد دلی دارم ز تو گل قند فرمودم طبیب
زان روی و لب کن چاره ای کان دفع صفرا می کند
با چشم فتانش بگو تا کی خورد خون دلم
با ما چرا چون زلف خود هر لحظه سودا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş