غزل شمارهٔ ۱۸ - خودپرستی خداپرستی
ش شهریار
0
Altın Yaprak
تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر است
طالع مگو که چشمه خورشید خاور است
کافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی است
آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است
آتش مزن به خرمن دل ها که تخت جم
آیینه شکسته بخت سکندر است
بر سردر عمارت مشروطه یادگار
نقش به خون نشسته عدل مظفر است
هرجا که دل شکستگی و دود آه بود
گر عیش شحنه آینه باشد مکدر است
کیفر مده به کافر عشق ای صنم که کفر
با کافر از ندامت کوبنده کیفر است
ما آرزوی عشرت فانی نمی کنیم
ما را سریر دولت باقی مسخر است
راه دیار مشرق و مغرب ز هم جداست
عاشق از این وری و منافق از آن ور است
راه خداپرستی ازین دلشکستگی است
اقلیم خودپرستی از آن راه دیگر است
بگذر ز دشمنان که به محشر شود عیان
کاسباب ارتقای ستمکش ستمگر است
در کفه ترازوی حکمت بود نصیب
تا فرقدان مراتب رزق مقدر است
آنجا که دل به قیمت پستان نمی خرند
پستانک ار نه دایه بود دایه مادر است
یک شعر عاقلی و دگر شعر عاشقی است
سعدی یکی سخنور و حافظ قلندر است
بگذار شهریار به گردون زند سریر
کز خاک پای خواجه شیرازش افسر است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş