غزل شمارهٔ ۶۴ - روزهشکن
ش شهریار
0
Altın Yaprak
تا دهن بسته ام از نوش لبان می برم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
تا بهار است دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار
چشم شاهد به سراپرده مژگان چه حکایت
آهو از سبزه برآورد سر و شیر ز نیزار
هرگز این دور گل و لاله نمی خواستم از بخت
که حریفان همه زار از من و من از همه بیزار
دست و ابزار چو می داد به گوش هنرم گفت
رو که بازار تو روزی که نه دست است و نه ابزار
هردم از سینه این خاک دلی زار بنالد
که گلی بودم و بازیچه گلچین دل آزار
گل بجوشید و گلابش همه خیس عرق شرم
که به یک خنده طفلانه چه بود آن همه آزار
چشم نرگس نگران است ولی داغ شقایق
چشم خونین شفق بیند و ابر مه آذار
ابر از آن بر سر گل های چمن زار بگرید
که خزان بیند و آشفتن گل های چمنزار
شهریار است و همین شیوه شیدایی بلبل
بگذارید بگرید به هوای گل خود زار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş