شمارهٔ ۱۸
و وفایی شوشتری
0
Altın Yaprak
یکدم از زیر نقاب ای ماهرو بنما جبین
تا زکف خورشید را آیینه افتد بر زمین
عکسی از روی تو ای مه گر بتابد در چمن
تا ابد خورشید خواهد رست جای یاسمین
گر تو گل باشی چکد از دیده ی بلبل گلاب
ور تو شمعی از پر پروانه ریزد انگبین
گر تویی ساقی سزد مستی نمایم بی شراب
ور تویی شاهد برافشانم به هستی آستین
گر اشاره از لب لعل در افشانت بود
هر دو گیتی را توان آورد در زیر نگین
خواهمت یک لحظه با آیینه کردن روبرو
تا که خود برخود بگویی صدهزاران آفرین
ترک چشم مست خونریزت پی نخجیر دل
برکفش زابرو کمان پیوسته باشد در کمین
قد موزونت بود سروی که بارش آفتاب
لعل جان بخشت عقیقی هست با شکر عجین
طوطی طبع وفایی شکرین لعل ترا
گوییا دیده است کاین سان گشته نطقش شکرین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş