شمارهٔ ۱۸
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
ای مه من خانه زین جلوه گاه خود مکن
عالمی را روز محشر دادخواه خود مکن
آتش غیرت به جان بیگناه خود مکن
سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن
تا توانی آشنایی با نگاه خود مکن
سرو با آن سرفرازی قامتت را چاکر است
باغ با این رنگ و بو حسن تو را انشاگر است
گرچه گل در نازکی مشهور در بحر و بر است
خاطرم شرم و حیا از برگ گل نازکتر است
شاخ گل را زینت طرف کلاه خود مکن
تا به کی با ما نمی سازی ز استغنا نگاه
پایمال مور گردد آخر این روی چو ماه
تا تو یک دم چشم بر هم می زنی چون دود آه
لشکر غارتگر خط می رسد از گرد راه
تکیه بر جمعیت زلف سپاه خود مکن
جلوه قد تو گر از ناز دامن بر زند
باغبان از گلستان از سرو قمری دل کند
غمزه ات در بزم خوبان مست خود را افگند
رنگ بر رخساره عصمت میان را بشکند
دست بازی با سر زلف سیاه خود مکن
تا شدم چون سیدا در حلقه زلفت اسیر
جز دعای جان تو چیزی ندارم در ضمیر
در میان دلبران خواهی که باشی بی نظیر
پند صایب را تو در گوش غرور حسن گیر
بیش ازاین آزار جان نیکخواه خود مکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş