بخش ۱۰۶
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
نانوشته مانده است
در جواب او
آن کس که خورد کاسه اوماج سیر داغ
از وی عجب مدار تو آشفتگی دماغ
صحن مزعفری که به دست آورد کسی
دارد دلش ز لذت و عیش جهان فراغ
چون زلبیا نگاه کن اندر تمام دهر
نشکفته است یک گل احمر ز هیچ باغ
قناد را نگر که در آن شیشه های او
رخشنده قرص صندل و لیموست چون چراغ
ای خرم آن زمان که بود بر حلیم گرم
در پیش من کشیده بود مطبخی ایاغ
ترشی چو با برنج مزعفر بدید گوشت
گفتا قرین شدست به هم عندلیب و زاغ
چون مهر دعوت است سرشته به جان او
صوفی به دهر چاره ندارد ازین بلاغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş