بخش ۱۱۴
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
کسی که دیده بود آن نگار رعنا را
عجب عجب که ملامت کند دل ما را
در جواب او
در آن زمان که کنی ساز دیگ بغرا را
ز غم خلاص کنی گشنه های شیدا را
به روی صحنک پالوده چیست این آرا
به خط و خال چه حاجت جمال زیبا را
ز نان گرم شود زنده این دل مرده
ببین به صورت او معنی مسیحا را
به دعوتی چو رسیدی بیا غنیمت دان
به کس نداد چو چرخ اختیار فردا را
کجا به صحبت سنبوسه ره برد آسان
به فکر کس بگشاید مگر معما را
به عمر خود ننهد او بخور بر آتش
کسی که بشنود از دور بوی گیپا را
به کاینات برابر نمی کند صوفی
جمال گرده بریان و شیر خرما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş