بخش ۱۲۰
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
دارم دل دیوانه گرفتار به بندی
ای همنفسان در خم ابروی کمندی
در جواب او
گر دست دهد آه مرا شربت قندی
از غم نرسد بر دل من هیچ گزندی
در قید اسیب است دل و کی شود آزاد
مرغی که در افتاد به ناگه به کمندی
در دیده من خوبتر از قامت زناج
حقا که نیاید به جهان سرو بلندی
بگرفت دل از صحنک ططماج الهی
سیراب همی خواهم و غازی سمندی
تا تن خبری از سر سودا زده یابد
گیپا اگرت نیست بده کله چندی
بر قامت بریان زتنک جامه چو داری
زنهار ز ططماج برو دوز دو بندی
صوفی بجز از لوت زدن هیچ نداند
چون او نبود در همه آفاق لوندی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş