بخش ۱۳۰
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
رخ تو مظهر انوارهای سبحانی است
خط تو آیت الطافهای ربانی است
در جواب او
مرا به صحنک بغرا محبت جانی است
اگر چه معده پر از نان گرم و بریانی است
چه می کنی صفت امروز آب حیوان را
به شیر منش نظر کن که آب حیوانی است
به شهر اگر دل بریان به جان فروشد کس
جگر بماند از آن کس بخر که ارزانی است
ز سر باطن گیپا نیافت کله وقوف
بلی چو در دل او رازهای پنهانی است
ز اشک و ناله و سوزی که شب ز بریان آید
برنج را بنگر اندرین پریشانی است
هوای قلیه کدو در سر من است ولیک
دل شکسته پر از آرزوی بورانی است
عوض کند به دو عالم اگر ته نان کس
به نزد صوفی مسکین کمال نادانی است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş