بخش ۵۴
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
ای دل اگر از خویشتن امروز بمیری
جاوید شوی زنده چو از من بپذیری
در جواب او
دارم هوس امروز بلونی خمیری
جای است اگر در هوسش زار بمیری
گر صحن برنجی فتد امروز به دستت
زنهار بنوشی همه را بر سر سیری
باید که بود معده پر امروز به هر حال
چه نان جوین و چه خمیر و چه فطیری
بی دانه انگور نباشی تو به فصلش
فخری نبود این دم چو رسیدی به امیری
ای شوش جگر بند برو حاضر دل باش
هر چند به خونتو پرورده به شیری
می گفت کدک من به ام از کله به گیپا
گفتش که مکن عیب کبیران چو صغیری
صوفی بشوی عاقبت از خوان نعم سیر
زنهار مینداز دل این دم ز فقیری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş